خیــار تلخــ
تمام من شده شعرهای مهدی موسوی.
در ابتدای این پست یکی از شعرهای مهدی عزیز را با شما به اشتراک میگذارم، و در آخر هم شعرو وری از خودم.
خواب سیاه تو، زدن گرگ در رمه
کابوس های دائمیِ یک مجسّمه
ترسیدن از قیافه ی خود توی آینه
انسان مُنهدم شده در وسعت «همه »
نوزادهای بی سر و ته با پیام مرگ
آغازهای غم زده ای فکر خاتمه
بر سر در ورودی دنیا نوشته است:
تو حق اعتراض نداری به محکمه
یک لحظه حسّ مضطربی در تو می دود
و پرت می شوی به جهان بی مقدّمه
هی جیغ می کشی که بگویی که من هنوز...
گم می شود صدای تو در بین همهمه
پایان شعر، جشن تولّد، صدای دست
بر کادوی تولّد تو: عکس جمجمه!!
از کتاب (پرنده کوچولو)
----------------------------------------------------------------------------
عشق یعنی پیتاژ کردنِ مو توی جیب فندک و یک سیگار
زیر سقفی بنام آسْمان بین قلبِ من و تو یک دیوار
عشق یعنی قصه مورچه ها غصه روز به روز پیر شدن
دعوای ما سر میز ناهار و در آخر از تو دلگیر شدن
عشق یعنی صدای گیتار صبح تا شب به تو فکر کردن
و همان لحظه هایی که نیستی از غم دوری تو دق کردن
عشق یعنی خود ِ وی پی اِن لذت بودن تو در قلبم
یا زمانی که تو می خندی من بگم، استایل ِ خنده هات تو حلقم
عشق یعنی 200تا سرعت سکوتی که صدایت را می بُرد
کنارم نشسته باشی و ندانی حالم از دیدنت بهم می خورد
عشق یعنی یه فنجان قهوه لمسِ قوسِ کمرت با دستم
یک شب سرد که ما خوابیدیم تو بگی عشق بازی، من بگم نه، خستم
عشق یعنی فرار از زندان جایِ خالیِ تو در آغوشم
و نُتِ نبودنت بی وقفه هر زمان، چکه کند در گوشم
عشق یعنی بـِرَندِ ورساچ صحنه جرم من و تو در تخت
بار اول که بهم برخوردیم و نگاه من و تو در هم رفت
عشق یعنی یه قرصِ سردرد عکس پاره شده ات در آتش
فحش های تو به تامِ گربه که جِری افتاده است در دامش
عشق یعنی کلنگِ فرهاد روز و شب دور خودت چرخیدن
و همین ثانیه های آخر در دلت به شعر من خندیدن
چندروز پیش در حال وبگردی و وبلاگ خوانی بودم. به متنی برخوردم که عجیب به دلم نشست:
- یک قهوه خانه ای بود نزدیکی های خانه ی پدر بزرگ ... که می گفتندش کافه ی آذربایجانی ها ...کاشی های قهوه ای و چرک رنگی داشت و توی زمستان شیشه هایش بخار قلیان و چای می گرفت ... هر وقت پدر بزرگ دستم را می گرفت و می رفتیم از مغازه ی آن آقا پیره که قدش بلند بود ، عسلِ با موم بخریم ، از جلوی کافه هم رد می شدیم و بوی تندِ توتون و تنباکو می پیچید توی سرم.
... ما بزرگ و بزرگ تر شدیم و مکتبمان شد مدرسه ی کنارِ همان کافه .... آن موقع ها آرزو می کردم یک بار هم که شده بروم کنار این پیرمرد های مو پشمکی بنشینم و از عشق های چهارده سالگی و نوستالوژیِ آدامس خروس و این ها حرف بزنم و آنها هم درک کنند ...
از آن مدرسه که فارغ التحصیل شدم ... دیدم این آرزو دارد به گور می رود ... گفتم عزمم را جزم کنم که دوران دانشجویی ، یک بار هم که شده ... به بهانه ی روشنفکری های خَرَکی بروم عقده ی دل وا کنم ...
گذشت و گذشت ... تا دیشب .... که بعد از مدتها از آرامگاهِ شهر رد شدم و نرده های سبزِ امامزاده را رد کردم و رسیدم به .... پرنده فروشیِ پر طلا ... !!!
انگار کاشی های قهوه ای و چرک رنگ ؛ قفس شدند و پیرمرد های همیشه ی رویای من ... پرنده ... !
+ نمی دانم چرا دلم خواست این متن را دکلمه کنم. از من این کارها سابقه نداشت.
+ دانلود دکلمه متن با صدای مستر خیاری :)
+ به نقل از وبلاگ زنی که من باشم
کشته های زلزله امسال
تلفات سونامی پارسال
شاید کسی،
برای حاجی شدن،
ما را قربانی می کند
--------------------------------------------------------------------------------------------
حیاط خانه را که هیچ،
این روزها،
کسی شال گردنش را هم قرض نمی دهد
کنار خیابان ها را نگاه کن،
تمام آدم های برفی
کارتن خواب شده اند
به نقل از وبلاگ سنگ، کاغذ، قیچی
دخترک هایی را،
که به قلبشان
تابلو ورود ممنوع زده باشند.
یکیـشون
بهش اهمیت ندادم،
گفتم بلخره اینم یه روز متوجه میشه
که سرش باید پایین باشه
تــــا اینکه امروز دیگه صبرم تموم شد
سرشو گرفتم محکــم کشیدم تا کنده شد.
حالا همه سیبیل هام سرشون پایینه
و من از این بابت
خیلی خوشحالم.
اون شبی که رفتی
نه گریه کردم، نه غصه خوردم، نه قصد خودکشی داشتم
و نه هوا بارونی بود
مثه بازیهای کامپیوتری
یه ذره زندگی می کردیم، save می زدیم
بعد هر موقع که حال داشتیم ادامه شو می کردیم
کسی خبر ندارد
از شب هایی
که از شدت گرسنگی،
.
.
.
روزنامه می خورم
| همه چیز برای آقای خیاری محفــوظ است : khiyar.tk |



